دیروز تو چایخونه عرشیا بودم تو مهرشهر کرج، همینجور که مشغول قلیون و چای و صحبت و اینا بودیم یکی از بچه ها یه دیوان حافظ درآورد بخونه، ازش گرفتم یه نگاهی بندازم بهش(بعد از 20 سال که حافظ دست نگرفته بودم ) که یه دفعه یه کلمه ی باحال دیدم : پاردم
حالا بگو معنیش چی بود :دی
پاردم : (دُ) (اِمر.) چرمی که بر عقب زین یا پالان می دوزند و زیر دم اسب می اندازند.
ببین چقدر این یه تیکه چرم که زیر دم اسب میزدن مهم بوده که یه کلمه واسش ساختن!
فعلاً حال ندارم قضیه Instructor شدنم رو
توضیح بدم، فقط در همین حد بدنید که روزی 8 ساعت تو موسسه ی گویش، زبان انگلیسی
تدریس میکنم...
حالا اینو گوش کن...
سر یکی از کلاسهام داشتم فونوتیک Long e رو درس میدادم...
Okay
everybody, repeat after me…
Bee
/bi/ - Bee /bi/ Bee /bi/
Feet
/fit/ - Feet /fit/ -Feet /fit
Meat
/mit/ - Meat /mit/ - Meat /mit/
Read /rid/ - Read /rid/ - Read / رید/
دیدم یه سری دارند زیر لبی میخندند.پیش خودم گفتم حالا تا آخر کلاس
میخواند با هم پچ پچ کنند و بخندند! خلاصه منم نامردی نکردمو سه چهار بار دیگه
همچین اسهالی تکرار کردم...
رید – رید – رید...
حسابی که تخلیه شدند برگشتم گفتم :
Okay,
Everybody laugh, laugh…
کلاس زد زیر خنده. یه پنج شش ثانیه ای خندیدند، دوباره گفتم:
Okay, Rid finished. Now listen... Tea /ti/…
دیگه تا آخر کلاس هرچی عمد و غیر عمد گفتیم رید، Read, rid, هیچکی ککشم نکزید. انگار نه انگار که رید :دی
خلاصه کلاسا تموم شد و خوشحال و خندان رفتیم تو اتاق اساتید که لیستو
بذاریم و بریم خونه که ناگهان! آقای علی زاده مدیر گویش شعبه ی بزرگمهر صدامون زد
و با یه لبخند ملیح ازین عاقل اندر سفیه ها، این کاغذ رو بیست تا تا کرد و یواشکی
داد دستم...
« با عرض سلام و خسته نباشید جناب آقای علی زاده *
در یکی از کلاس هایی آقای اعظم پناه تدریس میکنند.
از الفاظ های که در شئن یک معلّم نیست استفاده میکنند و بعضی بچه ها
هم یاد میگیرند* و آقای اعظم پناه مانند یک معلّم تحصیل کرده نیستند انگار
که یک آدم بی سواد هستند.
اگر می شود به آقای اعظم پناه بگویید برای مثال هایی که در درس
بیان میکنند از الفاظ زشت و ناپسند استفاده نکنند. »
Finished
منم با لبخندی ملیح تر، نامه رو روی تای خودش تا کردم و دادم به آقای
علی زاده...
صبر کن، داستان به همین جا ختم نمیشه...
فرداش به آقای علی زاده گفتم که آقا ما یه وبلاگی دارم که خاطرات
روزانمون رو اون تو مینویسم و اینا! اگه میشه اجازه بدید یه عکس از رو این نامه
بگیرم و به عنوان خاطره بذارمش تو وبلاگم. آقای علی زاده هم دمش گرم، یه زیراکس از
رو نامه گرفت، دورش رو کاملاً چید که مدل کاغذش معلوم نشه و خلاصه نهایتاً کپی
نامه رو به هزار ( حالا هزار که نه ) مسائل امنیتی داد به ما...
عرض کنم خدمتتون که ، فرداش رفتم سر تک تک کلاسها، گفتم یه برگه
درارید میخوام املا بگم. همین جوری واسه رفع کتی چند تا لغت دیکته گفتم که ناگهان
:
In the name of god
Mohammad javad amiri
Black – yellow – blue – white – orange
Finished
یه ضرب المثل انگیلیسی هست که الان یادم نیست چی میگه!
یعنی اینقدر بی تفریحیم که وقتی یه برف میاد از خوشحالی ان تو ک*نمون الاسکا میشه! همینه که یهو میبینی تو پارک مرداویج دختر و پسر، از فنچ تا دختر ترشیده دارن تو سر و مغز هم برف میزنند! این وسط هرکی خوشگل و خوشتیپ تر باشه بیشتر تو سرش گوله برفی میخوره. یارو با دماغ عمل کرده خواهش میکنه که فقط تو صورتش نزنند. دستش داره میسوزه از سرما، اما ممکنه دیگه برف نیاد. پس گوله برفی درست کن...
آدم یاد رزمنده های غیور فلسطین میفته!
یه سری هم که طبق عادت، باعینک آفتابی (!) دارن با ماشین دنبال ماهی و ماهیچه میگردند...
بچه بودیم تو گوشمون خونده بودند که اگه اینا له بشه و اون پنبه ای های توش بره تو گوشتون، کر میشید...
ما هم ساده، بچه، حرف گوش کن! باورمون شده بود. خلاصه هر وقت از اینا میدیدم فکر میکردم حالا کر میشم...
یه چند سالی بود ازینا ندیده بودم. دو سه روز پیشا داشتم از چهار باغ عباسی رد میشدم که چشم به یکی از این بیلبیلکا افتاد. یه لحظه کل دوران دبستانم از جلوم گذشت...
نمیدونم چرا آدم ها اینقدر بی اختیارند؟ وقتی اسم زمستون میاد بی اختیار یاد کاپشن می افتند...
یه سه چهار روزیه که هوای اصفهان ( مخصوصاً روز ها ) فوق العاده گرمه. خداییش خر تب میکنه اگه با کاپشن بره بیرون.
اما وقتی میری تو خیابون، میبینی یه مشت گوسفند ( عین بقیه ی گوسفندان ) کلاه پشمی گذاشتند سرشون و کاپشن بادگیر پوشیدند! تازه به خاطر اینکه آستین کوتاه پوشیدی، چپ چپ هم بهت نگاه می کنند و زیر لبی به بقل دستیشون یه چیزی میگند.
غلط نکنم میگند : هه، اینو نگا. **خل وسط زمستون با آستین کوتا اومدی بیرون!!!
منم میگم : ک*ن لق تک تکتون! من که گرممه... ( آید به دستم... )
خدایا، به ما ( آنها ) انسانها قدرت اختیاری دوباره عطا بــــفـــرمـــا...
الــــــاهــــی آمین...
مامانم یه ربع داشت میخندید وقتی اینو واسش خوندم. وقتس پرسیدم چرا میخندی جواب داد : حالا جوونی از اینا مینویسی...
پسری با نام پدرام و نام خانوادگی اعظم پناه ملقب به « PEDRO » ، دانشجوی رشته مهندسی IT ، مدرس زبان انگلیسی در آموزشگاه زبان گویش اصفهان ، تاریخ تولد بیست و هشتم تیر سال هزار و سیصد و شست و هفت، ساعت ۲:۲۰ بعد از ظهر و محل تولدش هم اصفهان...